تبليغاتX
رامین مولایی - مرگ در ونیز(نقدی از ماریو بارگاس یوسا)

رامین مولایی

ترجمه هایی از ادبیات دنیای اسپانیایی زبان

CLASICOS XX-THOMAS MANN  

 

 

 

مرگ در ونيز

نوشته : ماريو بارگاس يوسا

ترجمه : رامين مولايي

 

با وجود اختصار بسيار ، “ مرگ در ونيز ” هم مانند ديگر رمان هاي توماس مان ، داستان چنان پيچيده و عميقي را روايت مي كند كه نشان از نبوغ سرشار وي دارد . او استاد نماياندن چهره يك ملت يا برهه اي خاص از تاريخ در ظرف رمان است و چنان اين مهم را با استادي تام و تمام در به كار بستن مقتصدانه ابزارها ، امكانات و تكنيك هاي خاص رمان در “ مرگ در ونيز “  به انجام مي رساند كه تاريخ ادبيات جهان كمتر رمان كوتاهي را چون آن سراغ مي دهد ، از اين رو  “ مرگ در ونيز ” را بايد در رديف آثار ناب و سترگي چون “ مسخ ” از كافكا و “ مرگ ايوان ايليچ ” اثر لئون تولستوي قرار داد . اين رمان با برخورداري از تركيبي عالي و داستاني جذاب و نيز تداعي و تاباندن نور آگاهي به دروني ترين احساسات انسان ، پژواك هايي تأثيرگذاري را در روح و جان خواننده برجاي مي گذارد .

خواندن و بازخواندن چند باره اين رمان ، هميشه براي من اضطراب و ناآرامي خاصي به همراه داشته است ؛ چيزي رمزآلود در متن اين رمان ، سواي موضوع و ساختار ماهرانه اش وجود دارد ، ژرفاي تاريك و كنه رذيلانه اي كه بايد آن را همراه روح شخصيت اول داستان و نيز با توجه به ضمير ناخودآگاه انسان تجربه كرد ، قابليتي بالقوه موجود اما پنهان در هر انسان كه با آشكارشدن ناگهاني اش او را دچار بهت و هراسي عظيم مي كند . استعدادي كه به واسطه رشد و تكامل فرهنگي ، باور ها ، اخلاق عمومي و ميل و آرزوي ارتقاء نوع بشر ، قطعاٌ منفور است . اما چگونه مي توان اين دروني ترين مفهوم و حضور را كه غالباٌ در آثار هنري به شيوه اي غيرارادي رخ مي نماياند و نيز تقريباٌ همواره بي اذن مولف و ناگهاني آن هم به صورت قطري از ميان اثر عبور مي كند ، توصيف كرد ؟ فرويد آن را “ غريزه نيستي‌” ، ساد ـ1 ـ “ آرزوي رهايي” و باتاي ـ 2ـ“ شر” مي نامد . بهرحال موضوع بر سريافتن آن قدرقدرت و مطلق العنان درون انسان هاست ، كه عرف و قوانين تمامي جوامع بشري ـ بعضي بيشتر و بعضي ديگر كمتر ـ سعي دارند تا در نهايت همزيستي مسالمت آميز با او ، از نابودي و فروپاشي جامعه خود به وسيله او و بازگشت به عهد بربريت جلوگيري كنند .  

 اين درست است كه عدالت ، نظم و اخلاق جمعي عوامل پيشرفت توده انساني را فراهم مي سازند ، اما اينها ضامني قابل اطمينان براي خوشبخت سازي افرادي با غرايز سركوب شده كه تعدادشان حتي در جوامع نمونه ، همواره در حد بالايي است ، نيستند . نيرويي كه مترصد بستر و موقعيتي مناسب براي بروز يافتن و آزادشدن است ، نيرويي كه در نهايت به نابودي و مرگ ختم مي شود . غرايز جنسي ، قلمرو ممنوعه ايست با دالان هاي مخفي در درون هر انسان ، كه شياطين حريص تجاوز و تعدي در آنجا در كمين فرصتي مغتنم اند و كتمان ايشان هم غيرممكن است ، چرا كه بخشي از واقعيت بشري را تشكيل مي دهند . اما با وجود حضور دائمي اين خطر براي فرد و متعاقب آن از هم پاشيدگي و فساد اجتماعي ، طرد كامل آن و محروم سازي زندگي از اين شور و شعله هيجان برانگيز و محرك ـ بوس و كنار ـ كه جزيي از نيازهاي بشري است ، زندگي را فقير و بي قدر مي سازد . اينها گوشه اي از موضوعات گزنده اي هستند كه “ مرگ در ونيز ” با تاباندن نور خيره كننده سپيده دم معرفت آنها را آشكار مي سازد .

“ گوستاو  فون آشنباخ ” در مقام شهروندي قابل تحسين و احترام به آستانه دوران كهولت قدم گذاشته است . كتاب هايش مشهورند ولي خود بي هيچ غروري از كنار شهرتش گذر كرده ،  با تمركز بر كارهاي فكري ، تقريباٌ هيچگاه دنياي باورها و اصول بنيادين خود را رها نساخته و رها گشته از همه وسوسه هاي دنياي مادي به زندگي پرهيزكارانه اي سرگرم است . او انساني جدي ، سخت كوش و منزوي است كه از زمان فوت همسرش ، ديگر نه زندگي اجتماعي دارد و نه ميلي به سفر ؛ و حتي در ايام تعطيل هم ، در كلبه اي روستايي در حومه مونيخ ، خود را غرق كتاب هايش مي سازد . متن بر اين نكته تأكيد مي كند كه او “ خوشنودي و شادي را خوش نداشت ..”  [   …]

روح ناپاك فرد غريبه مدفوني در قبرستان مونيخ در جسم فون آشنباخ حلول مي كند و ميل به سفر و تصوراتي غريب در سرش رشد مي كنند و او دنيايي وحشي و بدوي را در خواب مي بيند ، دنيايي يكسره متضاد با مقام وي به عنوان انساني متمدن و برخوردار از روحي كلاسيك . بدون آنكه بداند چه كار مي كند ، تسليم تحريكي ناگهاني مي شود و ابتدا به چزيره اي در درياي آدرياتيك و سپس به ونيز سفر مي كند .

در همان شب ورودش به ونيز ، به پسربچه اي لهستاني به نام “ تادزيو ” برمي خورد ، كه زندگي اش را منقلب مي كند . در اندك زماني تمام چهارچوب منطقي و فكريش و نيز بنيان هاي اخلاقي كه سخت به آنها پايبند بود ، فرو مي ريزند . او هرگز پسرك را لمس هم نمي كند و حتي كلامي هم با او نمي گويد ؛ شايد اصلاٌ قهقهه هايي را هم كه  فون آشنباخ گمان مي كند هنگامي كه با هم مواجه مي شوند ، چهره پسر تازه بالغ را مي پوشاند نيز همه خيالي باشد .

سراسر رمان توضيحِ شهوديِ كاملاٌ بي پروايي از آنچه كه در انديشه و احساس نويسنده مي گذرد ، است و نيز توصيف اميال و غرايز كثيفي كه به شيوه اي نامنتظر در فضاي آلوده و بدبوي تابستان ونيز ، به بهانه زيبايي خيره كننده پسر نوجوان بيدار مي شوند و او را به اين نكته آگاه مي سازند كه بدن وي نه تنها به رياضت ها ، پالايش ها و پرهيزهاي اخلاقي و باورهاي گوناگوني كه خوانندگان آثارش آنها را مي ستايند ، خو نكرده ، بلكه حيواني بسيار خودپرست و طماع است .   

درام اين عزلت گزيده به غايت دانا و فروتن كه در دهه پنجم عمر خود ، چون دوشيزه اي عاشق نوجوان لهستاني شده و در آتش شهوت خود قرباني مي شود ، ما را منقلب  و عميقاٌ متأثر مي كند ، چرا كه از لابلاي منافذ اين داستان و با نظر به مغاكي كه داستان بر آن نور تابانيده است ، بلافاصله خود را در اين ورطه و در ميان جامعه اي كه در آن غوطه وريم ، باز مي شناسيم ، ورطه اي مملو از تجاوز و اميال تحريك آميزي كه غالباٌ شناختي از آنها نداريم و بي گزندي ، از درون اين تجربه هاي ممنوعه كه ندرتاٌ بر ما آشكار مي گردند ، سالم عبور مي كنيم . اين رمان همچنين به ما يادآور مي شود كه هر چقدر جاهلانه بر آن خواست هاي دروني سرپوش گذارده و به فراموشي بسپاريم شان ، به هر حال جزيي از طبيعت بشري هستند و هر قدر هم كه آنها را به عمق برانيم باز با ديوها و بانگ شيپورهاي وسوسه انگيزشان به مبارزه تن به تن دائمي با مظاهر و آداب جامعه متمدن ما برمي خيزند .

 

 

پي نوشت :

1 ـ    marques  de  Donaciano  Sade   نويسنده فرانسوي ( 1814 ـ 1740 ) مولف رمان هاي كه شخصيت اصلي آنها اسير وسوسه هاي شيطاني روح افراد پاك و بي گناه را مي آزارد . واژه ساديسم برگرفته از نام همين نويسنده است .م

2 ـ       Batalle

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 9:10  توسط رامین مولایی  |