تبليغاتX
رامین مولایی

رامین مولایی

ترجمه هایی از ادبیات دنیای اسپانیایی زبان

La Rama Seca

Ana María Matute

 

شاخه‌ي خشكيده

آنا ماريا ماتوته

 

1

شش سال بيشتر نداشت و هنوز هم او را با خود به مزرعه نمي‌بردند. فصل درو بود و گرماي سوزاني بر كوره‌راه‌ها مي‌باريد. او را در خانه تنها مي‌گذاشتند، در را قفل مي‌كردند و به او گوشزد مي‌كردند:« بچه‌ي خوبي باش و شلوغ هم نكن، اگر هم كاري داشتي، از پنجره دُنيا كلمنتينا[1] را صدا بزن.»

او هم سرش را تكان مي‌داد كه يعني:« باشه». اما هرگز كار خاصي برايش پيش نمي‌آمد و تمام روز لب پنجره مي‌نشست و با پيپا[2]  بازي مي‌كرد.

دُنيا كلمنتينا از توي باغچه نگاهش مي‌كرد. خانه‌هاشان ديوار به ديوار بود، هرچند خانه‌ي دُنيا‌‌كلمنتينا خيلي بزرگتر بود و به‌علاوه باغچه‌اي هم داشت، با يك درخت گلابي و دوتا آلو. در كنج ديوار پنجره‌اي بود كه دخترك هميشه لب آن مي‌نشست. گاهي دُنيا كلمنتينا چشم از دوخت‌و‌دوزش برمي‌داشت و به او نگاهي مي‌انداخت.

ـ چي كارا مي‌كني، دختر كوچولو؟

دخترك هم كه ميان دو رشته گيس‌باف موهاي سياهش، چهره‌اي تكيده و رنگ‌پريده داشت، جواب مي‌داد:

ـ دارم با پيپا بازي مي‌كنم.

و دُنيا كلمنتينا دوباره  سرگرم خياطي‌اش مي‌شد و او را از ياد مي‌برد. اما كمي بعد، حرف‌هاي كودكانه‌اي كه از فراز سرش و لا‌به‌لاي شاخه‌هاي درخت گلابي به گوشش مي‌رسيد، توجه‌اش را جلب مي‌كرد. دختر كوچولوي مدياويا[3]‌ها سراسر روز را ظاهراً به صحبت با كسي مي‌گذراند.

ـ با كي حرف مي‌زني، كوچولو؟

ـ با پيپا.

رابطه‌ي دخترك و پيپا روز به روز بيشتر از پيش كنجكاوي مهرآميز و صميمانه‌ي دُنيا كلمنتينا را برمي‌انگيخت.

دُنيا كلمنتينا با دُن لئونسيو[4] پزشك دهكده ازدواج كرده بود. دُن لئونسيو مردي گنددماغ و تندمزاج بود كه زياد مشروب مي‌خورد و تمام روز به بد و بيراه گفتن و لعنت فرستادن به اهالي دهكده مشغول بود. آن‌ها بچه نداشتند و دُنيا كلمنتينا به هر ترتيبي كه بود با تنهايي مي‌ساخت. اوايل به آن دخترك معصوم و گوشه‌گير كمتر فكر مي كرد. گاهي فقط از روي دلسوزي، نگاهي به آن پنجره مي‌انداخت تا مطمئن شود كه براي او مشكلي پيش نيامده باشد. خانم مدياويا خواهش كرده بود:

ـ دُنيا كلمنتينا، ممكنه بي‌زحمت وقتي توي باغچه سرگرم خياطي هستين، گاه‌گاهي نگاهي به پنجره‌ي ما بندازين كه براي اين دختره اتفاقي نيفتاده باشه! شما كه خودتون بهتر مي‌دونين هنوز براي رفتن به مزرعه خيلي كوچيكه و ...

ـ حتماً! اصلاً زحمتي نيست. شما هم خيالتان جمعِ كارتان باشد و دلواپس نباشيد...

رفته‌رفته دخترك مدياوياها و عروسك سخنگوي او، از وراي پنجره‌ي كنج ديوار در سينه‌اش براي خود جا باز كردند. دُنيا كلمنتينا با خود مي‌گفت:« فصل درو كه تموم شه و دخترك مثل هميشه براي بازي به كوچه بِره، دلم برايش تنگ مي‌شه.»

 

2

 

بالاخره فهميد كه پيپا كيست! دخترك به او گفت كه پيپا يك عروسك است.

ـ به من نشانش مي‌دهي؟

و دخترك با دست‌هاي لرزانش چيزي را بالا گرفت و نشانش داد كه دُنيا كلمنتينا نتوانست درست تشخيص‌اش دهد.

ـ دختركم، من كه خوب نديدمش. يك دقيقه بندازش پايين تا خوب ببينمش.

دخترك مردد بود.

ـ بعدش چي، اون‌رو به من پس مي‌دين؟

ـ معلومه!...

دخترك پيپا را پايين اندخت و دُنيا كلمنتينا با گرفتن آن، به فكر فرو رفت. پيپا چيزي نبود جز شاخه‌ي خشكي كه در تكه پارچه‌ي كتاني پيچيده و نخي دورش بسته شده بود. آن را ميان انگشتانش چرخاند و غرق اندوه به پنجره نگاه انداخت. دخترك با نگاهي نگران چشم به او دوخته و دست‌هايش را پيش آورده بود.

ـ حالا مي‌اندازيدش بالا، دُنيا كلمنتينا...؟

دُنيا كلمنتينا از روي صندلي راحتي بلند شد و پيپا را به طرف پنجره پرتاب كرد. پيپا چرخ‌زنان در هوا از بالاي سر دخترك گذشت و در تاريكي پشت پنجره گم شد. سر دخترك از چارچوب پنجره محو شد و در چشم بر هم زدني باز لب پنجره نشست و بازي‌اش را از سر گرفت.

از آن روز به بعد، دُنيا كلمنتينا به دخترك كه بدون خستگي و يك‌ريز با پيپا حرف مي‌زد، گوش جان سپرد.

ـ پيپا نترس و ساكت باش! آهاي پيپا، چرا وايستادي و من‌رو نگاه مي‌كني؟ زود يه چوب بلند بردار و باهاش سرِ آقا دزدَ رو بشكن! نترس پيپا. . . بشين و دندون به جيگر بگير و صدات هم در نياد تا برات تعريف كنم:«آقا دزدِ حالا توي كوه‌ها قايم شده و . . .

دخترك با پيپا از آقا دزدِ مي‌گفت. از گدايي كه كيسه‌‌اي پُر از گربه‌مرده روي دوش‌ داشت، از تنور نان، از خوراكي‌ها،. . . وقت غذا كه مي‌شد، دخترك كاسه‌ي غذايي را كه مادرش درپوشي روي آن گذاشته بود، كنار ذغال‌هاي نيم‌افروخته‌ي اجاق مي‌گذاشت. بعد آن را برمي‌داشت، كنار پنجره مي‌نشست و آرام‌آرام با قاشق چوبي غذايش را مي‌خورد. پيپا را هم روي زانو مي‌نشاند و در غذاي خود شريك‌اش مي‌كرد.

ـ دهنت‌رو باز كن پيپا، چرا ماتت برده؟. . .

دُنيا كلمنتينا در سكوت به او گوش مي داد و هر يك از واژه‌هايش را با لذت مزه‌مزه مي‌كرد‏، گويي به نجواي بادي كه برفراز علفزار و در ميان شاخه‌هاي درختان مي‌پيچيد، يا به هياهوي پرندگان سرمست يا زمزمه‌ي نهر آبي گوش سپرده باشد.

 

3

 

اما روزي دخترك لب پنجره نيامد. دُنيا كلمنتينا از خانم مدياويا‌ سراغش را گرفت:

ـ دختر كوچولوتان كجاست؟

ـ چي بگم! شما كه مي‌دونين اون خيلي ضعيف و لاجونِ. دُن لئونسيو مي‌گن اون تب مالت گرفته.

ـ چيزي نمي‌دونستم!...

حق هم داشت! چه‌طور مي‌توانست بداند؟ شوهرش هرگز از اتفاقاتي كه در دهكده مي‌افتاد به او چيزي نمي‌گفت.

ـ آره، . . .راستش يه روز بهش شير خام دادم، خودتون كه مي‌دونين كارِ خونه چقدر زيادِ. . .حالا تا وقتي بهترشه، بايد به اون بيشتر از پاسكوالين[5]  برسم.

پاسكوالين دوازده سال داشت و برا‌ي مراقبت از خواهرش او را در خانه مي گذاشتند. ولي او در خانه آرام نمي‌گرفت و براي ميوه‌دزدي از درختان آلوي باغچه‌ همسايه يا خانه كشيش و بخشدار به كوچه‌ ها مي‌زد. د‏نيا كيمنتينا گاهي صداي دخترك را مي‌شنيد كه برادرش را صدا مي‌زند. يك روز تصميم گرفت به دخترك سري بزند، هرچند از شوهرش اجازه نداشت.

خانه‌اي تنگ و تاريك و متعفن بود. رشته پلكاني چوبي از كنار طويله‌اي كثيف بالا مي‌رفت كه روي پله‌هايش مرغ و خروس‌ها چُرت مي‌زدند. با احتياط روي پله‌هاي پوسيده و موريانه‌خورده پا مي‌گذاشت. دخترك بايد صداي گام‌هاي او را شنيده باشد، چون فرياد زد:

ـ پاسكوالين! پاسكوالين!. . .

به اتاق كوچكي وارد شد، دخمه‌اي كه نور بي‌رمقي از پنجره‌ي كوچك به درون آن مي‌تابيد. آن‌سوي پنجره، بايد شاخه‌هاي‌ درختي تكان مي‌خورد، چرا كه بازتاب نور در اتاق رنگي سبز، زنده و روشن داشت و نواري از آن نور سبز هم بر بالاي تخت آهني دخترك مي‌تابيد. با ديدن او، دخترك پلك‌هاي نيمه‌بازش را بازتر كرد. دُنيا كلمنتينا گفت:

ـ سلام كوچولو، حالت چه‌طوره؟

دخترك ارام و بي‌صدا شروع به گريستن كرد. دُنيا كلمنتينا انگار كه بخواهد معاينه‌اش كند، روي صورت زرد دخترك كه ميان دو رشته گيس سياه روي بالش قرار گرفته بود، خم شد. دخترك گفت:

ـ شما كه مي دونين پاسكوالين چه پسر شيطون و بدجنسيِ . . .بهش بگين پيپاي من‌رو بهِم‌ پس بده، آخه من بدون اون دِق مي‌كنم! و . . .

و ديگر گريه امانش نداد. دُنيا كلمنتينا نمي‌دانست با بچه‌ها چه‌طور بايد صحبت كرد. احساسي غريب گلويش را ‌فشرد و بر قلبش سنگيني ‌كرد.

بي‌آن‌كه كلامي بگويد از اتاق خارج شد و به دنبال پاسكوالين رفت. پسرك در كوچه پاي ديوار خانه‌اي چمباتمه زده بود. پابرهنه بود و ساق پاهاي‌ عريان و سبزه‌اش زير تابش آفتاب‏، بازتابي مسين داشت.

ـ پاسكوالين. . .!

پسر جوان چشم‌هاي بي‌اعتماد و شكاكش را به طرف صدا گرداند، چشم‌هايي خاكستري كه بسيار نزديك هم بودند. موهاي بلند ژوليده‌اش كه روي گوش‌ها ريخته بود ظاهري دخترانه به او مي‌داد.

ـ پاسكوالين، عروسك خواهرت را چه كار كردي؟ اون‌رو بهش برگردون.

پاسكوالين زير لب ناسزايي گفت و از جا بلند شد.

ـ عروسكِ مي‌گه: راتو بكش برو و معطل نكن!

و چرخي زد و در حالي‌كه زير لب غرغر مي‌كرد، به سوي خانه رفت.

روز بعد دُنيا كلمنتينا دوباره به ديدار دخترك رفت. دخترك به محض ديدن او، گويي شريك جرم باشد، از او بازخواست كرد:

ـ از پيپاي من چه‌خبر؟. . . اون‌رو آوردين؟

و هق‌هق گريه سينه‌اش را انباشت و صورتش را قطرات اشكي فراگرفت كه آرام آرام روي پتو مي‌ريختند.

ـ من برات يه عروسك قشنگ‌تر مي‌آرم، گريه نكن. . .

آن شب، دُنيا كلمنتينا به شوهرش گفت:

ـ فردا مي‌خواهم به فوئن‌مايور[6]  بروم. بايد يك چيزهايي بخرم.

دكتر همان‌طور كه سرش در روزنامه بود، جواب داد:

ـ خُب برو!…

 

4

 

ساعت شش صبح دُنيا كلمنتينا سوار اتوبوس فوئن‌مايور شد و ساعت يازده بود كه آن‌جا پياده شد. فوئن‌مايور مغازه‌ها و دكه‌هاي زيادي داشت و بازار بزرگي به نام اِل ايده‌آل[7]. دُنيا كلمنتينا پس‌انداز ناچيزش را در دستمالي ابريشمي پيچيده بود. در بازار اِل ايده‌آل عروسك زيبايي با موهاي بلند و چشماني گرد و شيشه‌اي خريد. قيمت عروسك بيشتر از چيزي بود كه فكر مي‌كرد‏، اما با كمال ميل بهايش را پرداخت. شب شده بود كه به دهكده بازكشت. از پلكان لرزان با دلواپسي بالا رفت‌ و متوجه شد كه قلبش خيلي تند مي‌زند. خانم مدياويا سرگرم پختن شام بود. به محض ديدن او در حالي‌كه دست‌هايش را رو به آسمان بالا برده بود، گفت:

ـ به‌به، سركار خانم دُنيا كلمنتينا! خداي من، امروز آفتاب از كدوم وَر در اومده! كي مي‌تونه فكرش‌رو بكنه!. . .

دُنيا كلمنتينا تعارف‌هاي او را ناتمام گذاشت:

ـ آمدم دختر كوچولو را ببينم. يك عروسك برايش آوردم. . .

يك‌باره نشانه‌هاي حيرت و عجب خانم مدياويا از چهره‌اش محو شد.

ـ طفلكم، ببين كي براي ديدنت اومده . . .!

دخترك سرش را از روي بالش بلند كرد. نور زرد و لرزان پيه‌سوزي كه به ديوار آويخته بود، در همه‌ي اتاق مي‌لرزيد.

ـ ببين چي برايت آوردم، يك پيپاي ديگر، ولي خيلي قشنگ‌تر!

در جعبه را كه باز كرد، عروسك پيدا شد، عروسكي فوق‌العاده زيبا با موهايي بور.

نور اميدي در چشم‌هاي دخترك درخشيد كه تا اندازه‌اي صورت بي‌رنگ و تكيده‌اش را روشن كرد. بر چهره‌اش كم‌كم لبخندي شكل مي‌گرفت كه با ديدن عروسك يخ بست. سرش را رها كرد تا روي بالش بيفتد و بعد زد زير گريه. گريه‌اي آرام و بي‌صدا، همان‌طور كه عادتش بود.

ـ نه، نه! اون كه پيپاي من نيست. . .

مادرش قرياد زد:

ـ چه كسي هم‌چين دختر احمقي ديده؟ دختري بدبخت و بي‌چشم و رو! دُنيا كلمنتينا شما را به خدا ناراحت نشين و محلش نذارين! اين خانم‌خانوما مارو از كار و زندگي‌ انداخته و تازه دوقورت‌ونيم‌اش هم باقيه!

دُنيا كلمنتينا پلك‌هايش را برهم گذاشت. (همه‌ي دهكده مي‌دانستند كه او زن زودرنج و تنهايي‌ست و دل‌شان برايش مي‌سوخت.) اما با لبخند كمرنگي گفت:

ـ مهم نيست خانم، مهم نيست!

و از آن دخمه بيرون رفت.

روز بعد دُنيا كلمنتينا شاخه‌ي خشكي را از درخت كند و آن را در پارچه‌اي پيچيد و براي ديدار دخترك از پله‌ها بالا رفت.

ـ پيپياي خودت را آوردم!

دخترك فِرز و چابك، درست مثل روز قبل، سرش را بلند كرد، ولي باز چشم‌هاي بي‌فروغ‌اش پُر از غم شد.

ـ اين پيپاي من نيست!

از آن روز به بعد، هر روز دُنيا كلمنتينا پيپاي تازه‌اي مي‌ساخت، اما بي‌حاصل. اندوهي شديد وجودش را فرا گرفته بود. خبرهايي هم به دُن لئونسيو رسيده بود.

ـ با تواَم زن! ديگر نمي‌خواهم راجع به حماقت‌هايت از زن‌هاي دهكده چيزي به گوشم برسد.‌ . . در شأن ما نيست كه مضحكه‌ي مردم بشويم، ديگر حق نداري به ديدن آن دخترِ‌ بروي، او ديگر كارش تمام‌ست . . .!

ـ يعني مي‌ميرد؟!. . .

ـ معلومِ! چاره‌اي نيست! خانواده‌اش هيچ امكاناتي ندارند و از دست من هم كاري ساخته نيست! . . .اين براي همه بهترست.

 

5

 

همان‌طور هم شد! و اوايل پاييز، دخترك مُرد! از روزي مهر پيپا و مادر كوچولويش به دل دُنيا كلمنتينا افتاده بود‏، هميشه غم بزرگي بر روح و جانش سنگيني مي‌كرد.

 

6

 

بهار آينده، زماني كه برف‌ها آب شدند، يك صبح كه او در زير درختان آلو سرگرم جستجو بود، چشمش به شاخه‌ي خشكيده‌اي پيچيده در پارچه‌اي كتان افتاد كه از برف و سرماي زمستان آسيب ديده و شكننده شده بود. رنگ قرمز و شاد پارچه‌ هم ديگر كمرنگ و بي‌حال شده بود. دُنيا كلمنتينا، با احترام خاصي پيپا را از زمين برداشت و در نور آفتاب كم‌رمق صبح به آن خيره شد و با خود گفت:« كاملاً درست است! طفلي دخترك حق داشت! چه چهره‌ي زيبا و غمگيني دارد اين عروسك!»

[8]



1.doña Clementina: اين نام در زبان اسپانيايي كنايه از زني به غايت مهربان و دلسوزست.م

2.Pipa : اين واژه در زبان اسپانيايي كنايه از چيزي دلخوش‌كُنك است.م

3.Mediavilla

4.don Leoncio

5.Pascualin

6.Fuenmayor

7.El Ideal

خوانندگان عزيز، شما مي‌توانيد داستان "پيرمرد پشيمان" را از همين نويسنده، در اين آدرس بخوانيد:
+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1387ساعت 18:48  توسط رامین مولایی  | 

تصوير اصلي را ببينيدزماني كه ادبيات از واقعيت جدا شود، به‌ادبياتي نامانا بدل مي‌گردد

ماريو بارگاس يوسا

سِررانو  آرسه

 "بينوايان" ويكتو هوگو مورد توجه "ماريو بارگاس يوسا" است چرا كه: بينوايان آخرين رمان كلاسيك برجسته جهان است، درست همان گونه كه"مادام بواري" اولين رمان برجسته مدرن است. اينها بسيار به‌هم نزديك هستند هرچند كه مادام بواري پيشتر از بينوايان منتشر شد. بينوايان به‌واقع دايره رمان كلاسيك را كامل كرد و بست. بينوايان مرا به‌واسطه افكار واحساسات بنيادين و وسوسه‌هاي انساني كه در طول داستان به‌كار گرفته شده‌اند، به‌شدت متأثر مي‌كند. در اين رمان از آن نوع پاكي، تعالي يا فلسفي‌گري غريب كه براي نمونه در دنياي فلوبر شاخص است، خبري نيست. من دنياي هوگو را بنيادي‌تر مي‌بينم، دنيايي به‌قاعده، جايي كه خير و شر در نهايت كمال از يكديگر متمايز مي‌‌گردند اما در عين حال با نوعي زبردستي و قريحة دروني بي‌همتا اداره و هدايت مي‌شوند. به‌علاوه هوگو از اين نقطه نظر نيز برايم جذاب است كه از تاريخ به‌مثابه‌ماده‌اي داستاني استفاده مي‌كند و نتيجه اين فرآيند به‌ديد من بسيار درخشان است، شايد از آن رو كه خودم هم از تاريخ به‌عنوان ماده خام داستاني بسيار استفاده كرده‌ام". اين گوشه‌اي از نظرات نويسنده معروف پرويي ضمن گفتگويي است كه در وقت استراحت ميان كلاس‌هاي درسي دانشگاه سانتاندر(اسپانيا) با وي داشتم. ادامه گفتگوي من با ماريو بارگاس يوسا را بخوانيد تا بيشتر با ديدگاه‌هاي وي درباره ادبيات، هوگو، فلوبر و نيز نوع نگاه ايشان در رمان‌هايشان آشنا شويد:

 

ـ فلوبر شايد يك انسان‌گريز و نويسنده‌ي اقليتي از جامعه بود و برعكس هوگو اين قابليت را داشت كه با بزرگترين خواسته‌ها و دادخواست‌هاي جامعه‌اش ارتباط برقرار كند.

 

ـ هوگو بي‌شك از امتياز و جايگاهي رفيع به‌خصوص در عصرمدرن برخوردار بود. ادبيات والا و قوي به‌مشكل بودن خو دارد و از اين‌رو براي خواننده عام دشواري‌هايي به‌بار مي‌آورد و درست به‌همين خاطر بسياري از رمان‌هاي قوي مدرن براي اقليتي خاص قابل استفاده هستند و يا درواقع عده خاصي آنها را مي‌خوانند. اين قضيه در مورد"اوليسِ" جويس و يا "در جستجوي زمان از دست رفته"ي مارسل پروست كه در چهارچوب و محدوده عامه جامعه جريان دارند ولي از نظر عمق تفكر به‌كار گرفته شده در آنها به‌غايت دشوارند، كاملاً صادق است؛ رمان‌هايي كه توان به‌وجودآوردن نيرو و برجاگذاردن تأثير عميق روحي كه از آنها انتظار مي‌رود را دارايند. اما در عوض، در مورد ويكتور هوگو اين قضيه كاملاٌ متفاوت است، يعني او نويسنده اي بزرگ، اصيل، خلاق و . . . است كه با رمان‌هاي اجتماعي اش به‌بالاترين سطح مقبوليت در نزد عوام دست مي‌يابد.

 

ـ شما در « شكوه جاوداني » نه تنها به‌نوشتن مقالة تحقيقي بزرگي درباره فلوبر، بلكه به‌شيوه اي شاعرانه به‌ادبيات وي مي‌پردازيد، شما براي او در ادبيات جهاني چه جايگاهي را متصور هستيد؟

 

ـ  او اولين نويسنده مدرن بود، از اين جهت كه درست ترين و واقعي ترين معيارهاي مورد نياز و قابل اعتنا براي آن كه داستان از قدرت فريبايي بهره مند شود، نيز باورپذير و وجودي مستقل داشته باشد را ارائه داد، هم آنچه كه همه نويسندگان تا امروز، تنها به‌شيوه اي خودبه‌خود انجام مي‌دهند و نه براساس شناختي كامل و جامع. وي اولين و بزرگ ترين تئوريسين نوعي از رمان بود كه ما امروز آن را به‌نام «رمان مدرن» مي‌شناسيم، عرصه اي كه در آن مي‌توانيم تشريح كنيم چه كسي راوي داستان است يا چه رابطه اي ميان شخصيت‌هاي داستان وجود دارد. همچنين او نويسنده برجسته رمان‌هاي ارزنده اي است كه آشكارا مبين باورهاي اوست در مورد آنچه كه ادبيات بايد باشد. من گمان نمي‌كنم هيچ نويسنده اي در عصر او چنين ديدگاه نظري روشن و عميق درباره رمان داشته است.

 

ـ به‌عنوان يك نويسنده، بارگاس يوسا از زمان نوشتن آن مقاله تاكنون چه تحولي پيدا كرده است؟

 

ـ خُب از آن زمان 30 سال گذشته است. تاكنون من آثاري فراوان، سخنراني‌ها، ماجراها، تجربه‌ها و ضدماجراهايي داشته‌ام و به‌نوعي از همه آنها هنگام نوشتن بهره مي‌برم. ماده ابتدايي كار يك نويسنده زندگي شخصي و تجربه‌هاي اوست و گمان مي‌كنم همين موضوع به‌من ديدگاهي بسيار درخور و متناسب با زندگي و واقعيت داده است.

 

ـ بنابراين در رمان‌هاي شما، زندگي تان به‌نوعي در پس پرده داستان حضور دارد؟

 

ـ در مورد من، بله همينطور است. هستند نويسندگاني كه از تجارب زندگي شان خيلي كم استفاده مي‌كنند، ولي معتقدم هر آنچه كه تا امروز نوشته ام همه تجربه‌هاي شخصي ام بوده اند؛ البته اين نه به‌آن معناست كه رمان‌هايم اتوبيوگرافي‌هايي زيركانه باشند، چرا كه در آنها سهم ابداع و خلاقيت بسيار بيش از حافظه است.

 

ـ رمان نويس معاصر به‌چه شكل با معضلات اجتماعي كه وي را در برگرفته، رو در رو مي‌شود؟

 

ـ همانند دوران ديكنز يا ويكتور هوگو، رمان به‌طور اخص، و ادبيات به‌طور عام، نمي‌توانند دور از مشكلات و مسائل مردم هم‌عصرشان باشند، و به‌گونه‌اي نويسندگان مجبورند كه اين مشكلات را در آثار خود بازتاب دهند. نمي‌خواهم بگويم همه رمان‌ها مي‌بايد درونمايه‌اي سياسي داشته باشند، و نه اينكه تنها بايد رمان‌هاي مصالحه‌آميز نوشته شوند. نويسنده بايد انساني مستقل و مختار باشد و تنها درباره آنچه وي را برمي‌انگيزد يا تحت تأثير قرارمي‌دهد، بنويسد. اما به‌هر شكل، رمان بايد در زندگي‌اي كه نويسنده با مردم پيرامونش در آن سهيم است ريشه داشته باشد، چون در غير اين صورت رمان از واقعيت دور و با آن بيگانه مي‌شود و وقتي چنين شد به‌ادبياتي نامانا بدل مي‌گردد. زماني يك جامعه  ادبياتي را برمي‌تابد كه بازتاب خود را در آن ببيند و به‌او در درك مسائل و مشكلاتش كمك كند.

 

ـ در رمان‌هاي ديكنز يا هوگو، عوارض آزاردهنده ناشي از به‌وقوع پيوستن انقلاب صنعتي بسيار مورد توجه قرار گرفته‌اند. يكي از مشكلات امروز، مسئله مهاجران است، شما در مورد ايشان خواهيد نوشت؟

 

ـ نمي‌دانم، به‌طور قطع نمي‌توانم بگويم كه در آينده راجع به‌اين موضوع مي‌نويسم يا نه. اما اين موضوع بسيار مهمي در عصر ماست كه براي همه كشورها اهميت دارد چه كشورهايي كه مهاجر صادر مي‌كنند و چه آنها كه مهاجران را مي‌پذيرند. البته اين مسئله‌ايست كه بايد در ادبيات بازتاب يابد. اين مشكلي است كه بايد بدون پيشداوري‌هاي رايج بررسي شود، چون در پاره‌اي از جوامع پيشرفته نوعي نفرت و كينه نسبت به‌مهاجران وجود دارد، آن هم از سوي كساني كه ايشان را سرچشمه همه مشكلات و بدي‌ها مي‌دانند: مي‌آيند و كار را از مردم خودمان مي‌گيرند، با خودشان آداب اجتماعي نامأنوس با جامعه ما به‌ارمغان مي‌آورند و...در صورتي كه به‌دور از اين پيشداوري‌هاي منفي، مهاجرت پديده‌اي مغتنم است و بيش از همه براي جوامع اروپايي كه آمار زاد و ولد در آنها سير  نزولي دارد. از اين رو مي‌بايد مهاجرت از سوي نهادهايي كه تأمين و تنظيم‌كننده زندگي دموكراتيك هستند و در چهارچوب قوانيني كارآمد مورد تجزيه و تحليل قرارگيرد.

 

ـ سواي مسئله مهاجران، مشكل ساز بزرگ ديگر براي اروپايي‌ها و آمريكايي‌ها «اسلام» است! چگونه مي‌توانيم با اين مسئله كنار بياييم؟

 

ـ تنها راه، كمك به‌مدرنيزه شدن اسلام و تجربه ‌همان روند سكولاريزاسيوني است كه به‌جوامع مسيحي اين امكان را داد تا به‌جوامعي باز و دموكراتيك تبديل شوند. بزرگترين مسئله در كشورهاي اسلامي اين است كه دموكراسي در اين كشورها امكان نهادينه شدن و ريشه دواندن ندارد، اين امر هم ناشي از آن است كه اجازه داده نمي‌شود دولت، منفك از دين باشد، و اين درست همان ويژگي مطلقاً ضروري جامعه‌اي دموكراتيك است.

                                                               

 

     

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 20:29  توسط رامین مولایی  |